تبليغاتX
یاسمین

یاسمین

با یاسمین

تولد 2 سالگی

یاسمین عزیزم دختر گلم عروسکم

1 سال بزرگتر شدی .شیرین تر شدی .تولدت مبارک باشه عسل خانوم

شب خیلی خوبی داشتیم

امیدوارم همیشه تنت سالم باشه مامان جون

 من و بابا دوستت داریم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/09ساعت 1:55  توسط مهسا  | 

کوچکترین اسکواش باز ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/25ساعت 11:51  توسط مهسا  | 

پاکستان

یاسمین جان بالاخره قرار بر این شد که بریم پاکستان و پدربزرگ و مادربزرگ و فامیلهای پاکستانیتو ببینی. پروازمون بر این قرار بود که از کیش بریم دبی ترانزیت ۲۰  ساعت تو فرودگاه و بعد پرواز به لاهور پیش عمه بزرگت و ۲روز اونجا و بعد پرواز به سمت کوته و ۳۲ روز اونجا بودن و موقع برگشت 10 oct 2010  به مدت ۴ روز دبی بمونیم و بعد بریم کیش . ولی موقع رفتن از فرودگاه دبی به لاهور مشکلی به وجود اومد که از پرواز موندیم و ۳۰ ساعت شد ترانزیتمون و  تو فرودگاه کیف کردی تو دیوتی فری فرودگاه همه باهات دوست شده بودن و بهت آبنبات میدادن و تو هم هی میرفتی یه چیزی بر میداشتی و میدوایدی میومدی بیرون . اونجا یه چیکن برگر بزرگ مک دونالد خوردی .
خلاصه پروازمون طوری شد که رفتیم کراچی و از همون فرودگاه سوارهواپیما شدیم رفتیم لاهور و ...
تو کوئته با اینکه خیلی مراقب سلامتی و بهداشتت بودم (چون الان موقعیت جوی اینجا خوب نیست هم جنگه . سیل اومده و بیماری وبا هست )  ولی اسحال شدید شدی و مجبور شدم اعتماد کنم و اینجا بهت سرم زدند و سر سرم ۳ روز رو دستت موند و روزی دو بار میرفتیم بیمارستان و ۲ تا امپول میزدی ( سفتری اکسون ) این ۳ روز تا صبح من و بابات مواظب بودیم اونو از دستت نکشی آخه کلافت کرده بود به اینور اونور میخورد و دردت میومد البته روشو طوری برات بسته بودم که هم نبینیش و هم جایی گیر نکنه .در عرض چند ساعت همچین لای پات و باسنت سوخت که با آرامش کوچکترین کرم میمالیدم از درد جیییغ میزدی وایییی چه حالت بدی بود دلم میخواست میمردم و نمیدیدم و تو بیمارستان تحمل نگه داشتن سرم رو نداشتی و با چه عذابی صبر کردی و یک بار هم سرم رو کشیدی و خون از دستت اومد .اوف چی به من و بابات گذشت... تمام لباسات توالتی و خونی شده بود منم رو تخت نشسته بودم و تورو گذاشته بودم روی پام .اسحالت ۴ روز ادامه داشت و نباید میزاشتم آب بدنت کم بشه و این چند روز تو خونه با سرنگ قطره قطره بهت او ار اس میدادم و تو هم مثل خانوما همکاری میکردی و میخوردی. میخواستم باهات برگردم ایران نمبتونستم تورو اینطوری ببینم که آب شده بودی ولی بخاطر بابا موندیم .احساس تنهایی میکردم کاش تو کشور خودم بودم...   سخت ترین ودردناک تربن روزای زندگیم بود خدا برای هیچ کس نخواد ....
حالا که دارم بقیه خاطرات مینویسم ۴ روز بعد از زمان پروازمون به دبی هست و قرار بود امروز بریم کیش ولی متاسفانه شناسنامه تو به مشکل بر خورده و هنوز پاسپورت تو و بابا عوض نشده و ما کماکان پاکستانیم من نمیدونم کی میریم.  اینجا تو هم حوصلت سر میره فقط مردها راحت از در خونه بیرون میرن و تو هر مردی رو میبینی جیغ میزنی که تورم با خودش ببرن بیرون. دلم برات میسوزه آخه تو کیش همیشه میبرمت بیرون جاهای خوب با پدربزرگ و مادربزرگت میری ولی اینجا جایی نداره.همش تلوزیون نگاه میکنی و من نگران چشمات هستم تو حیاط اینجا گربه هست تو خیلی خوشت میاد یه روزم گردن بچه گربه رو گرفتی داشته خفه میشده . چند روز پیش من و تو .تو اطاق تنها بودیم من رفتم دستشویی تو هم از پشت در اومدی و در رو روی من قفل کردی.خیلی با مزه بود و من کلی خندیدم هرچی میگفتم یاسمین جان بیا در رو باز کن و تو به من میخندیدی و خلاصه انقدر کوبیدم به زمین که از پایین اومدن بالا و تو روی تخت نشسته بودی ومیخندیدی دوستت دارم دختر نازم ...
حالا ۱۱:۳۰ صبح هست و تو پیش من خوابی و بابا رفته دنبال کارها. انگار امروز هم خبری نیست .
بعد از چند روز بالاخره کارمون درست شد و قرار شد من و تو تنهایی برگردیم کیش و بابا یک هفته دیگه بیاد. تو فرودگاه پاکستان خیلی معطل شدیم و تو هواپیما ترسیده بودی و خیلی گریه کردی و منم خیلی عذیت کردی خانوم خانوما خیلی .... و رسیدیم فرودگاه دبی و کالسکت گم شد و خیلی پی گیری کردم قرار شد تو کیش بهمون تحویل بدن رفتیم دیوتی فری شکلات و سوغاتی خردیدیم برای تو هم دستبند طلا خریدم و کیف و هاپوشو و یه عطر  مخصوص بچه ها هلوکیتی ... خودتم یواشکی یه اسمارتیز بزرگ برداشته بودی گذاشته بودی تو کالسکت و پولش هم نداده بودیم :) با هم رفتیم مک دونالد غذا خوردیم و کلی باهم کیف کردیم.
بعد از چند ساعت رفتیم تو فرودگاه بعدی و بعد از ۲ ساعت رفتیم کیش.... بار دستیم خیلی سنگین بود تو و کیفت و کیسه سوغتیها که خیلی بزرگ بود و یه خانم فیلیپینی کمکمون کرد.
تو فرودگاه سریع پدربزرگ و مادر بزرگت شناختی و اونها هم کلی ذوغ میکردن برات یه اسباب بازی قشنگ خریده بودن و مهیار هم بخاطر تو اومده بود کیش.....
امروز که دارم مینویسم کیش و تو خونه خودمون هستیم. خداراشکر
دلمون برای همه توپاکستان تنگ شده....
 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/07ساعت 11:17  توسط مهسا  | 

اوخ شدن دخترم

به قول بابا خونتم دیدیم

امروز بعد از اینکه طبق معمول رفتی بالای میزتلوزیون موقع پایین اومدن چونت خورد به لب میز و دهنت خون اومد من که اصلا" نمیتونستم نگاهت کنم . چونت هم خونمورده شد ولی انقدر خانم و شیطونی که زود آروم شدی و دوباره رفتی بالا . عزیزم امیدوارم همیشه سلامت باشی .

مامان و بابا عاشقتند








+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 21:27  توسط مهسا  | 

اولین روز مهد کودک

عروسک کوچولوی مامان

دیروز برای اولین روز به صورت رسمی بابا آوردتت مهد شرکت. من شرکت بودم و بردمت اونجا و همه چیرو برات آماده کردم از چند روز قبل با مادربزرگ و پدربزرگت تخت و اسباب بازیهاتو برده بودیم اونجا . اولش یه کم گریه کرده بودی و وستاش چند بار بهت سر زدم دیگه با مربیت و ستایش و گلبرگ دوست شده بودی.

ولی یاسمین خیلی ناراحتم نمیدونم چی کار کنم دلم نمیخواد این همه ساعات دور از ما باشی و از طرف دیگه کارمم دوست دارم . تو فکرم استفاء بدم .باید تصمیم بگیرم نمیخوام برات کم گذاشته باشم........

دوستت دارم . اممه ه ه








+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/28ساعت 21:52  توسط مهسا  | 

مهمونی خونه دخترم

یاسمین عزیزم اونروزی من و بابا اومدیم خونه خوشگلت مهمونی و تو خیلی خوشحال شدی( امیدوارم این خاطره یکروزی به واقعیت تبدیل بشه) و اخر سر هم از کمبود جا خونتو دفرمه کردیم و از این بابت شدمنده.

من و بابا دوستت داریم 

0errozeqqnhht9pbs5dk.jpg


29wv365f42vksvgwfoj.jpg

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/23ساعت 3:31  توسط مهسا  | 

مسافرت

  یاسمین جونم چند روز با بابا و دوستاش رفتیم شمال (گرگان) خیلی بهمون خوش گذشت شهر بازی رفتیم و تو از استخر توپ خیلی خوشت اومد ولی دختر گلم خیلی ماشاا... شیطونی و ... عاشقتم عسلم"

خیلی دوستت دارم و امیدوارم همیشه همین طوری کنار هم بهمون خوش بگذره


570o80o6f8sgmb2d1brn.jpg

56uap5cj5e7m9ilces9t.jpg



u4bikx6dk08m9sqjr3gi.jpgg6y8se1v03h66j4hs4ir.jpg8131yb5qyo6qeerorbiq.jpg34ser8d1irc39zenj9.jpg

4nudrg7y0bybobccjk4.jpgg1mjxoiiyt33rtl4ax.jpgFree Image Hosting At img98


 

olimsaoe8e7npxcm68s.jpg

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/23ساعت 2:4  توسط مهسا  | 

مهد کودک

یاسمین عزیزم دیروز برای 2 ساعات بردمت مهدکودک اختصاصی که شرکتی که توش کار میکنم برای تو و دوستت باز خواهند کرد تا اشنا بشی برای 1 ماه اینده . خیلی ناراحتت بودم میخواستم استفا بدم دیگه نرم سر کار  ولی شک کردم میگم شاید برات خوب باشه هفته ای 3 روز فعلا" برای 3..4 ساعت بری . ولی بازم متاسفم . ولی امیدوارم با وسایل رفاهی که برات آماده خواهم کرد خوشحال بشی. امروز هم از اینترنت 6 تا سی دی baby.TV برات سفارش دادم که بهشون عادت داری اونجا مربیت برات بزاره.

دوستت دارم همش صدا می کنی emme

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/17ساعت 11:13  توسط مهسا  | 

بازی با مامان

دیرور یک کاره با مزه ای انجام میدادی . جالب ...

من خسته بودم کنارت رو زمین دراز کشیده بودم . تو هم در کنترل تلوزیون در آورده بودی دیدی من بی حوصله ام . در کنترل میزاشتی رو صورتم و از قیافه من قش قش میخندیدی و دوباره بر میداشتی و هی این کارو انجام میدادی و من کییییف میکردم تازه یک الی دو بار مسواک زدن منو دیده بودی و بعدش رفتیم دستشویی که بشورمت مسواک برداشتی و بردی نزدیک دهن من و میگفتی مسواک بزن .

تلفن اسباب بازیت یا مبایل بر میداری میزاری در گوش من و بابات میگی * الو * و ما الکی حرف میزنیم تو هم می خندی و خودت گوشیرو نگه میداری .

هر موقع آهنگ میشنوی دست محکم میزنی و همراهش سق میزنی . منم میگم * دخترم عسلم نانازم عاشقم شیرینم معشوقم * تو هم ناز میکنی .

خدا رو شاکرم از بابت خانواده ای که دارم .


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/03ساعت 11:58  توسط مهسا  | 

عزیزم دیگه میخوای یواش یواش حرف بزنی .

بای بای = خدا حافظ

آمی = مامان

س بی = sleep baby 

الو = تلفن صحبت کردن

ادی = قایموشک بازی

 دد = بیرون رفتن

بابای بی بی = آخر کتابت و آخر کارتنات

دس دس = دست زدن

وقتی میری روی میز یا صندلیت وای میستی و دستاتو ول میکنی جیغ خوشحالی میزنی ( همین الان داری این کارو میکنی ) . هرکی لباس تن کنه و بگه خداحافظ میدویی باهاش بری بیرون . بابات وقتی میخواهد بره سر کار با خنده بجاش میگه  فظ تا تو نفهمی.

خلاصه اینکه خیلی دختر شیرینی هستی و کارات خیلی با مزه است و من در کنارت خیلی شاد و خوش بختم.

دوستت دارم یه عالمه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/03ساعت 11:48  توسط مهسا  | 

دریا

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

عزیزم میدونی که ما در جزیره کیش زندگی میکنیم. الان اواخر اردیبهشت ماه است و مخصوصا" ظهر ها اینجا هوا خیلی گرم است. ولی دیروز ساعت ۱۷ با هم رفتیم دریا و خاله لیلا هم اونجا منتظر ما بود . به صورتت و تنت حسابی ضد آفتاب زدم و برای اولین بارت بود مایو میپوشیدی و خیلی با مزه شدی البته نزاشتی ازت عکس بندازیم اونجا هم دوربین نمیزارن ببریم که از خودت و کارای قشنگت عکس مینداختم تا میدیدی چه با مزه پاهاتو تو شن نمیخواستی بزاری خیلی با مزه یک پاتو میزاشتی رو زمین و اون یکی رو تو هوا نگه میداشتی و تا پات خسته میشد سریع پاتو عوض میکردی اون یکی رو تو هوا نگه میداشتی . آخر سر دیگه بردمت تا زانو تو آب و پاهای خشگلت تا مچ تو شن گیر کرده بود و زمانیکه روی شن خیس راه میرفتی جای پاهای زیبات میموند. خدا رو شکر اذیت نشدی و از این به بعد میبرمت پری دریایی من .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/02/26ساعت 12:53  توسط مهسا  | 

کسالت

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

امروز صبح یعنی ۱۲ ظهر   ( البته من شیفت کاری شب بوذم ساعت ۷:۳۰ اومدم خونه) از خواب جفتمون بلند شدیم احساس سرماخوردگی داشتبم . بهت دوا دادم از بابا خواستم برات لیمو شیرین و پرتقال خرید و ابشو گرفتیم و دادیم خوردی . الان هم بی قراری و بی حال و پیش من رو مبل نشستی و تلوزیون نگاه میکنی ولی با این حال از شیتنت دست بر نمیداری  و هی میری رو میز چون بدن درد داری و تعادلت کم میترسم بیوفتی ولی تو کاره خودتو میکنی . عزیزم امیدوارم هرچه زودتر خوب بشی و همیشه سلامت باشی .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/01ساعت 19:13  توسط مهسا  | 

عکاسی

  ۲۸ تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net فروردین به همراه مامانیت و پدر بزرگت بردیمت عکاسی . از ۲ هفته قبل وقت گرفته بودم چون بهترین عکاس کودکان بود . از صبح لباسات و کفشات و که نزدیک بر ۱۵ دست بود آماده کردم و مامانی برات یه دامن توری دوخت . ۲۵ تا سیب و یک کیک تولد برای عکس انداختن خریدیم و رفتیم اونجا  جالب این بود عکاس دوست دوران راهنمایی من بود .اول برات تازگی داشت و تو عکس کیک هم بلند شدی و با باسن افتادی تو کیک و گریه کردی و از عکس تنگ ماهی خیلی خوشت اومد و گردنبند مروارید اونارو پاره کردی و از پرها ترسیدی ی  رو مبل استیل هم یه فیگور قشنگی گرفتی که برای هممون جالب بود  ولی آخرسر خسته شدی نزاشتی لباس میکی موس تنت کنیم  و ما هم ازبس که تورو خندونیم م لباسات و عوض کردیم از خستگی نای راه رفتن نداشتیم. خودت که زیبایی و امید وارم عکس های قشنگی چاپ بشه تا یادگاری خوبی برای تو دختر زیبام بجا بمونه . 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/01ساعت 19:4  توسط مهسا  | 

عقد خاله فرناز

Free Image Hosting At img98Free Image Hosting At img98Free Image Hosting At img98" /> تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

چند روز پیش عقد خاله فرناز بود . شما هم یک لباس زیبا که از دبی برات خریده بودم زیبا ترین مهمان  مجلس بودی . دایی و بابا بزرگ و مامانیت و من اونجا مواظبت بودیم تا راحت باشی . توی اون سر و صدا چند ساعت تو کالسکت خوابیدی . ممنون که انقدر خانم بودی و همکاری کردی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/01ساعت 18:42  توسط مهسا  | 

13 بدر

۱۳ تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net بدر همراه تو و مامانی و دایی و پدربزرگت رفتیم بیرون انقدر باد بود تو که میخواستی راه بری باد میبردت مهیار بهت میگفت پر وزن و کلی سرسره و تاب بازی کردی. بعد بابا اومد همه رفتیم نهار بیرون  کلی کیف کردی و بعدش من قلب داشتم رفتم سر کار و تو رفتی پیش مامانی و دوباره شب بردیمت بیرون و برات شلوار جین گرفتم و مامانی هم برات میکی موس خرید و دایی هم همش  بقلت میکنه.

دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/14ساعت 14:42  توسط مهسا  | 

اولین شکستن

امروز اولین وسیله زندگتو شکوندی . که یک جا کره ای بود و من گفتم نچ نچ و سرم تکون دادم تو هم یاد گرفتی و ادای من دراوردی . منم ذوق زده شدم بقلت کردم دوتایی خندیدیم. و شب که بابات هم اومد برای اونم این کارو تکرار میکردی و ما هم کیف میکردیم. تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/01/12ساعت 11:46  توسط مهسا  | 

واکسن 1 سالگی

" /> تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

یاسمبن عزیزم امروز واکسن ۱ سالگیت زدی و مانند قبل خانم بودی و همکاری کردی عزیزم همیشه سلامت باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/11ساعت 20:29  توسط مهسا  | 

عزیزم تولدت 1 سالگیت مبارک

  تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net  1

سال بزرگ شدی . امیدوارم همیشه سالم و شاد باشی . شب زیبایی بود. خودت میدونستی که تولدته


+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/10ساعت 21:14  توسط مهسا  | 

1/1/89


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netاولین عید نوروز یاسمین عزیزم مبارک . عزیزم همیشه سلامت باشی. دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/01ساعت 23:53  توسط مهسا  |